رفتن به نوشته‌ها

برچسب: ادبیات تبعید

“انقلاب و کیک توت فرنگی”/ فصل هیجدهم: هویت

(چهار‌شنبه، ساعت هفت و بیست و نه دقیقه صبح) کامران از صدای به هم خوردن در خانه از خواب بیدار شد. نیازی به کنجکاوی نبود. او می‌دانست که هایکه صبح‌ها خیلی زود از خواب بیدار…

“انقلاب و کیک توت فرنگی”/ فصل هفدهم: هایکه

(سه‌شنبه، ساعت شش و چهل و هشت دقیقه بعدازظهر) صدای زنگ در آمد. کامران پیش از گشودن در، نگاهی به چهره خود در آینه بزرگی انداخت که کنار رخت‌آویز نصب کرده بودند. دستی به موهایش…

اتوبیوگرافی گروهی نسل تباه‌شده در یک انقلاب ناکام

نقد جواد طالعی بر رمان “انقلاب و کیک توت فرنگی”، برگرفته از سایت “کیهان لندن” کامران، شخصیت محوری داستان، در جسم و روح و روان خود موجودیست که می‌توان گفت نویسنده از طریق نگاهی جویا…

“انقلاب و کیک توت فرنگی”/فصل نوزدهم: شور زندگی

(چهار‌شنبه، ساعت نه و سی و هفت دقیقه پیش‌ازظهر) کامران در ایستگاه بارباروزاپلاتس از مترو پیاده شد. از آنجا تا آپارتمان مرتضی راه زیادی نبود. حداکثر پنج یا شش دقیقه پیاده. او این مسیر را…

انقلاب و کیک توت فرنگی/ فصل بیستم: شبح پوپولیسم

(چهار‌شنبه، ساعت نه و چهل و چهار دقیقه پیش‌ازظهر) کامران در سراسر مسیر خود، از ایستگاه بارباروزاپلاتس تا خانه مرتضی به شبح پوپولیسم اندیشیده بود. شبحی که در اروپا و نه تنها در اروپا، در…

“انقلاب و کیک توت‌فرنگی”؛ کندوکاوی در روان یک تبعیدی

دويچه وله: مراسم رونمایی و معرفی تازه‌ترین رمان جمشید فاروقی عصر روز شنبه ۲۴ آذر (۱۵ دسامبر) در کتابفروشی انتشارات فروغ در شهر کلن آلمان برگزار شد. در مراسم روز شنبه، حمید مهدی‌پور، مدیر نشر…

“انقلاب و کیک توت فرنگی”/ فصل شانزدهم: کلایدرمن

(سه‌شنبه، ساعت پنج و بیست و یک دقیقه بعدازظهر) کامران نگاهی به گوشت‌ها انداخت. گوشت‌ها نیم‌پز شده بودند. او کره را از یخچال درآورد، بخشی از آن را در هم‌زن کوچک ریخت و پودر سیر…

رمان انقلاب و کیک توت فرنگی: فصل هفتم: دیدار

(دوشنبه، ساعت ده و سه دقیقه پیش‌ازظهر) آیدا چند دقیقه پس از ساعت ۱۰ رسید و پدر خود را از گزند هیولای خاطرات نجات داد. نجاتی که اما موقت و گذرا بود. آیدا از در…

آنقلاب و کیک توت فرنگی/ فصل سیزدهم: نیکلای چرنیشفسکی

 (سه‌شنبه، ساعت نه و دوازده دقیقه پیش‌ازظهر) صدای زنگِ در آمد. کامران پشت میز کوچک آشپزخانه نشسته بود و مشغول خوردن صبحانه بود. هنوز احساس خستگی می‌کرد. از آن روزهایی بود که دلش می‌خواست یکی…