رفتن به نوشته‌ها

برچسب: جمشید فاروقی

“انقلاب و کیک توت فرنگی”/ فصل بیست و چهارم: غرور و تحقیر

(پنجشنبه، ساعت ۱۱ و سی و دو دقیقه پیش‌ازظهر) کامران از مترو پیاده شد. قصد داشت سری به کتابخانه دانشگاه بزند. هر از گاهی گذرش به کتابخانه دانشگاه و به‌ویژه به کتابخانه‌ی کوچک دانشکده‌ی فلسفه…

“انقلاب و کیک توت فرنگی”/ فصل بیست و سوم: آخرین برگ

(پنجشنبه، ساعت هشت و دوازده دقیقه صبح) تلفن زنگ زد. کامران شب سختی را پشت سر گذاشته بود. شبی پر از افکار پراکنده و به‌ظاهر بی‌ربط. مهار افکار و تخیلات خود را از دست داده…

“انقلاب و کیک توت فرنگی”/ فصل هیجدهم: هویت

(چهار‌شنبه، ساعت هفت و بیست و نه دقیقه صبح) کامران از صدای به هم خوردن در خانه از خواب بیدار شد. نیازی به کنجکاوی نبود. او می‌دانست که هایکه صبح‌ها خیلی زود از خواب بیدار…

“انقلاب و کیک توت فرنگی”/ فصل هفدهم: هایکه

(سه‌شنبه، ساعت شش و چهل و هشت دقیقه بعدازظهر) صدای زنگ در آمد. کامران پیش از گشودن در، نگاهی به چهره خود در آینه بزرگی انداخت که کنار رخت‌آویز نصب کرده بودند. دستی به موهایش…

انقلاب و کیک توت فرنگی/ فصل دوازدهم: شعر عشق

(سه‌شنبه، ساعت هشت و چهل و نه دقیقه بامداد)  کامران روی تخت دراز کشیده بود. می‌دانست که باید بلند بشود، اما در خود توان آن را نمی‌دید. به سرنوشت خود و دوستان خود می‌اندیشید. به…

“انقلاب و کیک توت فرنگی”/ فصل بیست و دوم: زروان

(چهار‌شنبه، ساعت هفت و چهل و شش دقیقه بعدازظهر) کامران پس از بازگشت از مرکز شهر کلن مدتی روی مبل لم داده بود و سرگرم خواندن روزنامه‌ای شده بود. برایش حتی مهم نبود که این…