رفتن به نوشته‌ها

برچسب: رمان فلسفی

رمان “انقلاب و کیک توت فرنگی”/ فصل پانزدهم: یک گیاه حساس!

(سه‌شنبه، ساعت سه و سی و هشت دقیقه بعدازظهر) از پشت میز خود بلند شد و به آشپزخانه رفت. اینا یکی دو ساعت پیش خداحافظی کرده و رفته بود. در چهره‌ی او هنوز آثار حیرت…

انقلاب و کیک توت فرنگی/ فصل دوازدهم: شعر عشق

(سه‌شنبه، ساعت هشت و چهل و نه دقیقه بامداد)  کامران روی تخت دراز کشیده بود. می‌دانست که باید بلند بشود، اما در خود توان آن را نمی‌دید. به سرنوشت خود و دوستان خود می‌اندیشید. به…

آنقلاب و کیک توت فرنگی/ فصل سیزدهم: نیکلای چرنیشفسکی

 (سه‌شنبه، ساعت نه و دوازده دقیقه پیش‌ازظهر) صدای زنگِ در آمد. کامران پشت میز کوچک آشپزخانه نشسته بود و مشغول خوردن صبحانه بود. هنوز احساس خستگی می‌کرد. از آن روزهایی بود که دلش می‌خواست یکی…