رفتن به نوشته‌ها

برچسب: رمان فلسفی

انقلاب و کیک توت فرنگی/ فصل بیست و یکم: زرورق

(چهار‌شنبه، ساعت دوازده و بیست و یک دقیقه ظهر) ظهر شده بود و به‌رغم آن خیابان هنوز خلوت بود. خیابان پس از شب‌زنده‌داری طولانی‌اش از خواب بیدار نشده بود. رخوت و سستی را می‌شد در…

“انقلاب و کیک توت فرنگی”/ فصل هیجدهم: هویت

(چهار‌شنبه، ساعت هفت و بیست و نه دقیقه صبح) کامران از صدای به هم خوردن در خانه از خواب بیدار شد. نیازی به کنجکاوی نبود. او می‌دانست که هایکه صبح‌ها خیلی زود از خواب بیدار…

“انقلاب و کیک توت فرنگی”/ فصل هفدهم: هایکه

(سه‌شنبه، ساعت شش و چهل و هشت دقیقه بعدازظهر) صدای زنگ در آمد. کامران پیش از گشودن در، نگاهی به چهره خود در آینه بزرگی انداخت که کنار رخت‌آویز نصب کرده بودند. دستی به موهایش…

انقلاب و کیک توت فرنگی/ فصل دوازدهم: شعر عشق

(سه‌شنبه، ساعت هشت و چهل و نه دقیقه بامداد)  کامران روی تخت دراز کشیده بود. می‌دانست که باید بلند بشود، اما در خود توان آن را نمی‌دید. به سرنوشت خود و دوستان خود می‌اندیشید. به…

“انقلاب و کیک توت فرنگی”/فصل نوزدهم: شور زندگی

(چهار‌شنبه، ساعت نه و سی و هفت دقیقه پیش‌ازظهر) کامران در ایستگاه بارباروزاپلاتس از مترو پیاده شد. از آنجا تا آپارتمان مرتضی راه زیادی نبود. حداکثر پنج یا شش دقیقه پیاده. او این مسیر را…

انقلاب و کیک توت فرنگی/ فصل بیستم: شبح پوپولیسم

(چهار‌شنبه، ساعت نه و چهل و چهار دقیقه پیش‌ازظهر) کامران در سراسر مسیر خود، از ایستگاه بارباروزاپلاتس تا خانه مرتضی به شبح پوپولیسم اندیشیده بود. شبحی که در اروپا و نه تنها در اروپا، در…

رمان “انقلاب و کیک توت فرنگی”/ فصل پانزدهم: یک گیاه حساس!

(سه‌شنبه، ساعت سه و سی و هشت دقیقه بعدازظهر) از پشت میز خود بلند شد و به آشپزخانه رفت. اینا یکی دو ساعت پیش خداحافظی کرده و رفته بود. در چهره‌ی او هنوز آثار حیرت…