رفتن به نوشته‌ها

برچسب: رمان

انقلاب و کیک توت فرنگی/ فصل بیست و هشتم: کیک توت فرنگی

(جمعه، ساعت ده و بیست و یک دقیقه پیش‌ازظهر) کامران پس از آنکه سودابه رفت، مدتی همان جا بی‌حرکت در آشپزخانه نشست. هر بار پس از آمدن و رفتن سودابه احساس مشابهی به او دست…

انقلاب و کیک توت‌ فرنگی/ فصل بیست و هفتم: یک خانواده خوشبخت

(جمعه، ساعت نه و چهارده دقیقه پیش‌ازظهر) کامران نمی‌دانست شب را چگونه به روز رسانده است. بدمستی و بدخوابی هر دو دست به دست هم داده بودند و لحظه‌های شب او را بین خود تقسیم…

انقلاب و کیک توت فرنگی/ فصل بیست و ششم: نامه

(پنجشنبه، ساعت هفت و بیست و شش دقیقه بعدازظهر) کامران راه خود را به سوی خانه در پیش گرفت. باران خفیفی می‌بارید. از همان باران‌های ریزی که پیاپی می‌بارند و خیال قطع شدن ندارند. قطرات…

“انقلاب و کیک توت فرنگی”/ فصل بیست و پنجم: عشق افلاطونی

(پنجشنبه، ساعت ۱۱ و پنجاه و یک دقیقه پیش‌ازظهر) کامران در کتابخانه را باز کرد و پیش از ورود کامل به کتابخانه، به درون آن سرک کشید. این تبدیل به یکی از همان عادت‌های سال‌های…

“انقلاب و کیک توت فرنگی”/ فصل بیست و چهارم: غرور و تحقیر

(پنجشنبه، ساعت ۱۱ و سی و دو دقیقه پیش‌ازظهر) کامران از مترو پیاده شد. قصد داشت سری به کتابخانه دانشگاه بزند. هر از گاهی گذرش به کتابخانه دانشگاه و به‌ویژه به کتابخانه‌ی کوچک دانشکده‌ی فلسفه…

“انقلاب و کیک توت فرنگی”/ فصل بیست و سوم: آخرین برگ

(پنجشنبه، ساعت هشت و دوازده دقیقه صبح) تلفن زنگ زد. کامران شب سختی را پشت سر گذاشته بود. شبی پر از افکار پراکنده و به‌ظاهر بی‌ربط. مهار افکار و تخیلات خود را از دست داده…

“انقلاب و کیک توت فرنگی”/ فصل هیجدهم: هویت

(چهار‌شنبه، ساعت هفت و بیست و نه دقیقه صبح) کامران از صدای به هم خوردن در خانه از خواب بیدار شد. نیازی به کنجکاوی نبود. او می‌دانست که هایکه صبح‌ها خیلی زود از خواب بیدار…